●●•• نفس بده تا برایت نفس نفس بزنم••●●
..بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است
|
|
|
خط خطی شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
دارم فکر میکنم که اگر من هم سکوت کنم و از روزگار بــی تــو نگویم، فردا چگونه در پیشگاهتــــ ســر بلنــد کنم؟! بگویم اشکــ مادری را دیدم و سکوتــ کردم؟ بگویم صدای جانبازی را شنیدم که از فقــــر کنار خیابان با کارت جانبازی ایستاده بود و کمکــ می خواستـــ... و من دم نزدم..! اینجا روزگار بی تـــو ستـــ مــولا . حرف هایم را در گلویم مچاله میکنم و باز به روزگار بی تـــو فکــر میکنم.. داستان عمـــار وشهادتش هنوز برسر زبان هاستـــ. ..و من به روزگار بی تو فکر میکنم... روزگاری که هنوز قصه عمـــار جریان دارد! و تکثیر ِ طلحـــه ها زُبیـــرها ....
پ.ن -خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته است ؛ تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده. (استاد شهیدم-شهید مصطفی چمران) -کاش هر چه زود تر بسر رود این روزگار بی تـــو مولا .. -هرکی میاد پیشم میگه داره میره کرب ُ بلا...دلم داره از غم آتیش میگیره... -گاهی خیال میکنم از من بُریده ای..... خط خطی شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
قبول! تو از من خیلی عاشق تری - خیلی پاک تر. با صفاتر... اصلا همه ی خیلی ها مال توست و فقط یکی سهم مــن...! اویس؟!! مـــن از تـــو خیلـــــــی غریبـــــ تــــرم...! در چیزی شبیه هستیم:فاصله ها....درد مشترک!! از قرن تو که نام دیارت هست و از قرن من تا او.....فاصــــله. مگر فرقی میکند؟ برای تو از جنس مکان است و برای من از جنس زمان...راه دور بود؟ خیلی..چندین بادیه.. پر از عشــــق شده بودی.پر!!گفتی بروم - شاید از دورها بشود او را ببینم ...چون به مدینه رسیدی -خواجه انبیا به سفری بیرون رفت بود. صحابه گفتند بمان..گفتی :مادرم فرموده نیمی از روز بیشتر نمانم.. .پس بسیار گریستی و آنگاه بازگشتی.. تو رسیدی-رفته بود سفر.... من رسیدم- رفته بود سفر.. تــــو نـــدیـــدیـــش... مـــــن نـــدیــدمــش.. و من و تو فقط تا همین جا همسفر بودیم! تو رسیدی -رویش نبود-بویش بود.. او را نفس کشیدی..نفس کشیدی... من رسیدم -نه رویش بود..نه بویش...نه هیــــچ چیز دیگری برای قناعت!!... -تو رسیدی حنــانـــه بود برای سر در هم گذاشتن و...بر شانه هایش گریستن... من رسیدم -حنانه سنگ شده بود.فقط نامی! وصدای ناله حتی از اعماقش نمی آمد... تو رسیدی -ستون ها تنه نخل بودند.. نخل ها-بوی دستش را می دادند.. تو در آغوش کشیدیشان... من آغوش گشودم-لب گذاشتم...سرد بود .. ستون سنگی سرد بود.وگرمای دست ها در مرمر منجمد- مرده بود...معماری مدرن!!هندسه عشق رفته بود.. فقط تا همین جا همسفر بودیم...... بعد از این داستان من است... تو نیستی- تو با سهمت برگشته ای به خیمه ات. اما من....اویس؟!! من از تو خیلی غریبــــــ ترمــــــ ....
خط خطی شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
با همه زشتی و پستی به تو خود را بستم تو همه حُسنی و -من وصله ی ناجور تو هستم. هرکسی شهره به کاری -ولی من- شهره به این که، به کوی ِ تو ،غلام ِ بد و مشهور تو هستم... *این روزها حال دلم خوب نیست. اگر مجالی بود و دلتان راه داد٬ التماس دعا..*
ادامه مطلب... خط خطی شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٥ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
سلا م بر همه چیم!
![]() نه تعارفه نه زیاده گوییه نه چاپلوسی!
نه اغراقه نه حرفی از روی جهالته ونه جوگیر شدم! نه دلم گرفته و نه شادم.نه نعشه و نه خمار نه ! نه خواب -آلودم و نه مست.نه گیج ونه منگ.! اینجانب در عین سلامتی عقلانی وروانی و بلوغ جسمی و فکری بعد از ساعتی چند از سحر با صدای بلنــــــد اعلام میدرارم:
نه تو مهر و وفا. نه تو جود و سخا. نه تو تحمل ما بدا. نه تو عشق به نمک حروما. نه تو قبول غلط کردم ها..! نه تو باز بودن همیشه بغلش. نه تو غوغای دریای کرمش. وااااای مــــردم چی چی بگم! عوضی! احمق! بی عقل! شوووت! شاسکول! زغارت! بی مرام! نمک به حروم! با خودم هستمااا!!
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده و ....... برین بقیه شو تو گلستان سعدی بخونین ! این متن رو از وبلاگ وزین-بازمانده تنها- ( آ سِد مَمَد!) کُپی ،پیست نموده ایم! از اونجایی که خیلی قشنگ بود و ما هنوز خمارشیم بازم بروزش کردیم. توو لحظه های قشنگتون ما رو از دعاهاتون بی نصیب نزاری- یاعلـــی.
خط خطی شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
چقدر بیزارم از جاده هایی که به مقصد نمی رسند... از پنجره هایی که رو به دیوار باز میشوند.... از ابرهایی که نمی بارند و....از خودم...! از خودم وقتی مقصد را نمیدانم! وقتی آسمان را حس نمکنم! وقتی زیر چتـر پناه میگیرم..! وقتی که جاده ابتدای مقصد است.. پنجره ادامه آسمان است....و ابر سرآغاز بارنن!! گناه از جاده و پنجـــره و ابـــر نیست!!!! مرحوم قیصــــر امین پور. خط خطی شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٦ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
عمریست که دل دادم ودلدار نیامد
××××××××××××××××
اصلا حسین جنس غمش فرق میکند فهمیدهام حسین همهاش فرق میکند!
خط خطی شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
حتما قرار شاه وگدا هست یادتان... آری همان شب که زدم دل به نامتان.. مشهد...حرم...ورودی باب الجوادتان... آقا !! دلم عجیب گرفته برایتان...
میلاد عشق مبارک.. بوسه بر دستان دعایتان. *********************************
میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟ منی که باز برآنم که دعبلانه برایت غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت
من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم هنوز شعر نگفته توقع صله دارم منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت
چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت
چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟
دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت مربع سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو و می روم به امید دوباره های من و تو میان این همه غوغا میان صحن و سرایت
- به قلم دلشنین سید حمید برقعی (قبله مایل به تو)-
خط خطی شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٧ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
بزرگی را پرسیدند: زندگی چند بخش است؟ گفت دو بخش است،کودکی و پیری... گفتند پس جوانی چه؟؟ گفت: "فدای اربابم حسین"... ............................................................................ ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت من خاموش سراپا همه خاکستر داغم بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم- که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم بیت در بیت بیا پیرهنم باش و از آن پس آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم ( مرداد۱۳۸۸/قبله مایل به تو)-سیدحمید برقعـــی. خط خطی شده در تاريخ سهشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
آن مرد در باران امد...
چه کسی؟ کجای کدام کتاب نوشته؟ "ان مرد در باران آمد"
من نگفته، تو که خوب میدانی، تا تو نیایی باران که هیچ، هیچ هم از اسمان نمی بارد.
دلت قرص. تا قیام قیامت هم ... اگرچه محتاج امدنت به تنگ امده ام، اما ... خدا بهتر میداند کی بیایی.
خـــــــــــــــــــــدا خـــــــــــــوب میداند، از درد هم که پنهان نیست، از شما چه پنهان... بابا نیست که نان بدهد. همسایه نمیشناسدمان که برایمان دعا کند. زمین از روی عادت دور خورشید میچرخد!!!!!!!!! زبان، نیش مار را میگزد!!!!!!!! . . . ببخش، ولی اصلاً می آیی یا کور میشوند زیر چتر نیامدنت گره ها. دعای ما که از دم خاک سردتر است. خودت برای امدنت دعا کن. فقط اگر امدی برایمان کمی خدا بیاور!!!!!!!!! ....
با تشکر از جلبک جونم!! چند بیتی برای دلم..
گاهی خیال می کنم از من بریده ای
بهتر زمن برای دلت برگزیده ای
از خود سوال می کنم آیا چه کرده ام؟ در فکر میروم که تو از من چه دیده ای؟
از من عبور میکنی و دم بر نمی زنی تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای
یک روز می رسد که در آغوش گیرمت آقـــــــــــــا! هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای ؟؟ ..خط خطی شده به ذست راوی.
...:: اولین باران پاییزی ::...
دست هایت را زیر باران می گیرم
با تو قدم می زنم برایت می گویم : که تو نزدیکی که شمعدانی های خانه ام دوباره غنچه کرده اند وتو برایم می گویی: باید پرید حتی بدون بال و پر لبخند می زنم و هیچ وقت نمی پرسم چرا می گویم: این هوا بوی تو را برایم می آورد کاش همیشه از خانه ی ما بگذرد می گویی: بگذار که این راه خطر داشته باشد باران تند می شود دست هایت را بلند می کنی زیر باران تیمم می کنی و من وضو می گیرم نماز جماعت بر پا می کنی پشت سر ما همه می خندند و این بار خیابان مسجد می شود
پ.ن..::... وای ، باران؛ باران! شیشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟! آسمان سرد وبی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور وای، باران؛ باران؛ پر مرغان نگاهم را شست. . خط خطی شده در تاريخ سهشنبه ۱۳۸٩/٥/٥ به دست : کبوتررضوی.
| ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم ()
دل من گم شد ، اگر پیدا شد...بسپارید امانات رضــــــــــا.... و اگر از تپش افتاد دلم ببریدش به ملاقات رضــــــــــا! از رضا خواسته ام تا که غلامش بشوم... همه گفتند: محال است ! ولی.... دل خوشم من به محالات رضــــــــــــــــا...!
باز هم جمعه و....دعای کمیل وصحن جامع رضوی و باز هم بادو حرکت پرچم سبز ..... دعاگو هستیم......یا علی.
|
|