پلاک هشتم...

گاهی خیال می کنم از من بریده ای

 

بهتر زمن برای دلت برگزیده ای

از خود سوال می کنم آیا چه کرده ام؟

در فکر میروم که تو از من چه دیده ای؟

از من عبور میکنی و دم بر نمی زنی

تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای

 

یکروز می رسد که در آغوش گیرمت

 

هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای ؟؟

 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 پلاک هشت ...               

 پلاک هشت به اینجا که می رسم  آقا       

 منم مسافر خسته که آمدم حالا        

 ببین که منتظرم دست های من خالیست     

 و پشت پنجره فولاد تو نشستم تا...

زلال خاطرت امشب ترانه ای بشود          

 در آسمان غزل در سکوت این دریا

دوباره ثانیه ها بی قرار می گذرد          

 همیشه لحظه آخر ودست های شما

وچتر خیس نگاهم به یاد گنبدتان             

 تمام حس غریبی که دارد این شبها

بیا دوباره صدا کن مرا که بد هستم         

 به خوبی تو قسم خوب می شوم آقا

 

 

 

ا..................................................................................................

 

آمده ام تا تو بسوزانی ام .!

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من ؟
ها نکشانی به پشیمانی ام

 

 

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خارم کرده ای

بر سلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

ون در این بازی شکستم داده ای

نشعه ی عشقش به جامم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق  دلخونم مکن

من که مجنونم  تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه    دیگر نیستم

این تو و لیلای تو    من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 

/ 0 نظر / 23 بازدید