لخته های دل

سلام

 

از امسال که بگذریم

از سپاه کفری که در دلم بیداد می کند

از پرنده های ابابیلی که نمی دانم چرا دیر کرده اند

از اینکه کسی  به فکر گل های باغچه نیست

از...

بگذریم

همین که بیشتر امسال به تو وابسته شده ام کافی ایست

همین که از همه دنیا خسته شده ام کافی ایست

همین که کوه دردم و لی تو را دارم همه چیز خوب است

همین که باران نزدیک است با اینکه هوا صاف است

همین که باران ببارد دلم را می شوید

و من هم عاشق می شوم خوب است

همین بس است

همین که دنیا را توی جیبم ریخته ام

و بدون هیچ فکری از تو حرف می زنم

همین که هیچ چیز این جهان را جدی نمی گیرم

همین مرا به روزگار بی تو امیدوار می کند

ابروابرو               ابروابرو           ابروابرو   سلام آقا !!

منم از همان قبیله ای که شما خطاب  به آنها فرمودید: " دوستدار آل محمد باشید هر چند خطا کار باشید و شیعیان ما را  دوست بدارید هر چند آنها هم خطا کار باشند.." 

شناختی آقا !! همان که روزهای  آخر سال ساک کوچکش را بر میدارد و با دلی لبریز از آرزو از میان هیاهوی نو شدن، از میان خانه تکانی زنان  از میان بازارهای پر هیاهو عبور میکند.. گویی اینجا قرار است شهر با مردمش یک جا پوست بیندازند!!  آقا اینجا همه چیز نو  شده است الا  دلها...!! دل خوش اینجا فروشی است. مردم ادای شاد بودن را در می آورند.. به قول سهراب " دل خوش سیری  چند؟؟؟ دیگر نه عاشق ها آنقدر با معرفتندو نه با معرفت ها آنقدر عاشق..! اما آقا...من نه عاشقم نه با معرفت ....خسته ام..خسته و چشم انتظار..  اصلا بی خیال تعارف! روی دلتنگی های این دل کوچک حساب باز نکنید...ولی بر روی مهربانی  شما تا بگویید من حساب باز کرده ام.    دل بریده ام از میان این همه بلوا فقط به یک ئامید ...عمری است روبروی گنبد می استم و دستانم را تا اوج آسمان بالا می برم، با ترنم نگاه شما خانه تکانی میکنم و جانسوزتر و با معرفتر از قبل به تقلید از عده ای عاشق و دلسوخته فریاد میزنم : یا مقلب القلوب و الابصار...    آقا! یه نگاه!! آقا! یه امضا!!  آقا! تحول !! آقا ! مهدی !! آقآ !! شهــــادت...   چه میکنی آقا !! این بار دلم را میپذیری؟؟؟ میترسم از این همه روزمرگی. از این همه غوغای بی هدف. از این نوروزهای کهنه که بوی نویی را با خود به خاک سپرده اند.    می ترسم از این تقویمی که به روزهایش بی تو بودن سنجاق شده...     ........................................................................................................

                       روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                    زير باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت

                  چه تفاوت که چه خورده است، غم دل يا سم؟
                      آن قدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

                      روز ميلاد، همان روز که عاشق شده بود
                       مرگ با لحظه ميلاد برابر شد و رفت

                    او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                        عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

                      هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                      واژه خسته که يک روز کبوتر شد و رفت

/ 0 نظر / 15 بازدید